بغض اقتصادی مردم در سالِ نو؛ آه از نداری و نداری... / دولتِ من، مجلسِ من، برای ملت کاری نمیکنند!
اقتصاد ایران
بزرگنمايي:
بازار آریا - تاکسی زرد رنگ، مقابل گیتهای پاستور توقف میکند، از پلاک خودرو هم مشخص است که راننده ماشین جانباز است، سوار میشوم که با اشاره تجمع معلولان میگوید: «چه اتفاقی افتاده؟» میگویم تجمع است. میگوید: «ای بابا... همه اش از نداری است.» سری که به افسوس تکان میدهد، حکایتهای زیادی را در خود پنهان دارد.
بیشتر بخوانید: اخبار روز خبربان
تاکسی زرد رنگ از خیابان پاستور عبور میکند، خیابانی قدیمی که ماجراهای زیادی را به خود دیده است و البته محلهای «مسئول نشین». ماشین وارد خیابان جمهوری میشود، خیابانی که همسایه پاستور است و، اما هیاهوهای آن رنگ و بوی دیگری دارد. خیابان جمهوری حال و هوای سال جدید را گرفته، شلوغی مغازههای پوشاک و هیاهوهای دست فروشان هم توجه زیادی را به خود جلب میکند. همین هیاهوها سر درد دل راننده تاکسی را باز میکند و از گرانی و شرایط سخت زندگی گلایه میکند.
به او میگویم که خبرنگار هستم، خود را معرفی کرده و کارت خبرنگاریام را مشاهده میکند، در همین هنگام مکانی را در خیابان جمهوری نشانم میدهد که حالا تبدیل به یک شرکت و یک مغازه کوچک شده است. با غصه میگوید؛ «اینجا را ببین، برای من بود.» بغض میکند و انگار به روزگاری میاندیشد که روزی صاحب این ملک بود. از او که اسمش «عباس» است میپرسم؛ از دولت و مجلس چه انتظاری داری؟ میگوید: «من حدود 12 سال است که مسافر کشی میکنم؛ همه ما انتظار داریم و ملت دارند عذاب میکشند. برای آقایان فرقی نمیکند گوشت کیلویی یک هزار تومان باشد یا یک میلیون، اما امثال ما که داریم رنج میکشیم، فرق میکند. دولت باید تورم را درست کند.»
وی میگوید: «من اصلا از مجلس و دولت راضی نیستم، دولتِ من، مجلسِ من؛ برای ملت کاری نکرده است، همهشان وضعشان خوب است. از همین ماشینهایی که وارد میکنند، میلیاردها پول گیرشان میآید. قانون برای همه باید باشد نه فقط برای ما ضعیف ها.»
عباس آقا به خط ویژه اشاره میکند و میگوید که؛ «در وضعیت اضطراری فقط پلیس، آمبولانس یا آتش نشانی میتواند از این خط عبور کند، اما دیروز ماشین یک ارگانی اینجا را مسدود کرده بود، اما من باید سه ساعت در ترافیک بمانم.»
بیشتر بخوانید:فرمول رفع ناترازیها در اقتصاد ایران
از او میپرسم آیا رفع فیلترینگ دو پلتفرم و توقف قانون عفاف و حجاب توانسته است امیدی را در دل تان ایجاد کند؟؛ پوزخندی زده و پاسخ میدهد: «چی بگویم... اینها بهانه است و من دیگر امیدی ندارم.» و حرفها ناتمام میشود وقتی به مقصد میرسم.
مردم کیلویی چند؟ تمام خیابان بزرگ دلاوران پر شده بود از مغازه داران یا تولیدیهایی که تلاش داشتند تا اجناس چوب و مبل خود را به بهانه سال جدید بفروشند، اما دریغ از یک مشتری. در راستای خیابان و بازار مبل فروشان حرکت میکنم، فروشندهای که با اخمهای درهم مشغول تلفن حرف زدن درباره پاس کردن چک سنگین خود است، ذهنم را به خود مشغول میکند. کمی این پا و آن پا کردم و از او خواستم گپی با هم بزنیم؛ اخم هایش در هم گره خورد؛ حوصله نداشت یا به جماعت رسانهای بی اعتماد بود نمیدانم، اما با اکراه قبول کرد.
از او درباره انتظاراتش از دولت و مجلس پرسیدم؛ انگار که دل پر از کینه اش سر باز کرده باشد همراه با نگرانی از اینکه مبادا دردسری برایش درست شود میگوید: «آنان برای ما اهمیتی قائل نیستند. انگار ما در یک دنیای دیگر زندگی میکنیم و مسئولان هم در دنیای دیگر. شرایط بازار و قیمت آنقدر بد است که یک مشتری نداریم. چند ماهی میشود که دیگر مشتری به سراغ این مغازهها نیامده یا اگر آمده باشد، با دیدن قیمتها میروند.»
او ادامه میدهد: «من که دیگر نه به مجلس اعتماد دارم و نه به دولت، نمایندگان فقط مشغول کارهای شخصی خودشان و انتقام گیریها شدند. مردم کیلویی چند؟ چک سنگین دارم و اگر نتوانم پاس کنم معلوم نیست وضعیتم به چه صورت خواهد شد، مسئولان که برای من دل نمیسوزاند.»
بحث به رفع فیلترینگ دو پلتفرم و توقف قانون عفاف و حجاب میرسد، میگوید که آنقدر مسائل پیچیدهتر وجود دارد که این اقدامات کوچک دلمان را خوش نمیکند. مکالمه که به پایان میرسد، اتوبوسی که به سمت تهرانپارس حرکت میکند، از راه میرسد، اتوبوسهایی که آنقدر فرسوده شدهاند و گرد کثیفی بر آن نشسته است، که اگر کرایههای گران وحشتناک اسنپ و تپسی مجال میداد، رغبت نگاه کردن به آنها را نداشتیم. اتوبوسهایی که گاه صندلی یا لق میزند یا گاه از پایه شکسته و به حال خود رها شدند.
توروخدا... ما را هم ببینید... کم آوردهایم! در اتوبوس سفید رنگ، اما خاک گرفته، چشم میگردانم در کنار خانمی حدود 60 ساله مینشینم. لبخند به لب دارد، سر صحبت که باز میشود، میگوید مادر شهید است. او هم مانند دیگران از وضعیت اقتصادی گلایه دارد و دلنگران آینده دختران و نوههایش است. از دولت و مجلس میخواهد فکری به حال شرایط اقتصادی کنند و به وعده هایشان عمل کنند.
نگاهم به خانمی میافتد که با دقت به مکالمه ما چشم دوخته است. متوجهام که میشود، نام رسانه را میپرسد. کارت خبرنگاری را به او نشان داده و خود را معرفی میکنم، درخواست میکند تا با او هم گفتوگو کنم. بغضی که انگار مدت زیادی در گلوی «سمانه» جاخوش کرده و با خود حمل کرده میشکند و اشک از چشمانش جاری میشود. از خودش میگوید که سرپرست خانوار شده و با دو فرزندش زندگی میکند. او که بعد از طلاق، از خانواده اش طرد شده است، حال باید هم کار کند تا هم مخارج زندگی را تامین کند و هم مراقب فرزندانش باشد. فرزندانی که یکی از آنان با بیماری تلخی دست و پنجه نرم میکند؛ «سرطان» و قیمت داروهای سرسام آورش.
سمانه بعد از آنکه کمی از گریه هایش کاسته شده، میگوید: «دخترم سرطان معده بدخیم دارد. شوهرم معتاد بود و برای همین طلاق گرفتهام. دادگاه هم حضانت دخترها را به من داد، اما هیچ کسی از خانوادهام به من کمک نمیکند. آنقدر کرایهها و قیمت داروها سنگین است که دارم زیر این بار له میشوم. دیگر آهی در بساط ندارم به گاهی میخواهم خودکشی کنم، اما بعد من دخترانم چه کنند.»
او میگوید: «من هیچ انتظاری از دولت و مجلس ندارم جز آنکه به فکر اقتصاد باشد. قیمتها را پایین بیاورند. توروخدا به مسئولان بگویید ما را هم ببینند، دیگر کم آوردهایم. چندماه است که نتوانستهام برای دخترانم گوشت و برنج بخریم. خسته شدهایم دیگر.»
ریشه فساد را نابود کنند، مشکلات حل میشود اتوبوس به مقصد نهایی که میرسد، بساط دست فروشان و شلوغی در میدان سجادیه رخ نمایی میکند. اما انگار بر دل مردم هم، چون سیاهی آسمان شب، رنگ غم پاشیدهاند. به صورت هایشان که نگاه کنید دیگر نه کسی میخندد و نه رنگ شادی ناشی از آمدن بهار در چشمانشان نمایان است. موج جمعیت به این طرف و آن طرف میرود و حسابی سرها در گریبان فرو رفته است؛ در بین مردمی که گاهی تند و گاهی آرام قدم بر میدارند. «برو بابا تو هم دلت خوشه»، «حرفی ندارم» «نه» و ... اینها تنها چند نمونه از جملههایی است که وقتی پا پیش میگذاشتم تا با چند نفر صحبت کنم به زبان میآوردند.
بیشتر بخوانید:پیشبینی مهم سیف از روزهای آینده اقتصاد ایران
خانمی که در کنار دست فروشان، مشغول درست کردن فلافل بوده و برای جذب مشتری کمی هم به عنوان تست به مردم در حال رفت و آمد تعارف میکند، توجهام را جلب میکند. وقتی به او از شغلم میگوید، با لبخند میگوید: «چه شغل هیجان انگیزی.» اسمش «سحر» است و با همسرش در خانه غذا درست کرده و میفروشد.
سحر درباره انتظاراتش از دولت و مجلس میگوید: «فکری به حال وضعیت اقتصادی کنند. کاش ریشه فساد را از بین ببرند و بپذیرند که این معضل بلای جان کشور شده است. به نظرم با حل کردن فسادی که توسط مسئولان انجام شده کمی از مشکلات حل میشود.»
او ادامه میدهد: «گاهی خبرهایی که از مجلس در فضای مجازی بلد میشود را نگاه میکنم، همه به دنبال منافع خودشان هستند و اهمیتی به مردم نمیدهند. به قول معروف فقط میخواهند خودشان در قدرت باشند.»
سحر که از فضای اینستاگرام برای تبلیغ کسب و کارش استفاده میکند، درباره رفع فیلترنگ دو پلتفرم گوگل پلی و واتس آپ اینطور روایت میکند: «توقع داشتم کل فیلترینگ را بردارند، اما انگار فقط وعده میدهند که رأی جمع کنند و بعد میببینند که نمیتوانند. دیگری امیدی به دولت و مجلس نیست.» کمی افرادی را که مشغول خرید بودند، برانداز میکنم، چشمم به زن و شوهر جوان و حدودا 30 ساله افتاد که با در حال خرید از کردن از دست فروشی بودند، به سمتشان میروم و کارت خبرنگاریام را نشان میدهم که کمی یکه خوردند. وقتی با این سوال مواجه میشوند که چه انتظاری از دولت و مجلس داردند؛ مرد که «علی» نام دارد شمرده و آرام پاسخ میدهد: «دولت و مجلس به شکل همسو منافع ایران در نظر گرفته و از سیاسی بازی و جناح بندی فاصله بگیرند. به شرایط معیشتی مردم بیشتر توجه کنند. تحریمها را از میان بردارند و با کشورهای مختلف ارتباط سازنده برقرار کنند تا سرمایه گذاری در کشور بهتر شود.»
علی توقف قانون عفاف و حجاب را اقدام درستی میداند و این توصیه را دارد که زودتر فیلریتگ همه پلتفرمها را بردارند. او به مجلس هم توصیه میکند: «مجلس از تصویب لوایحی که آزادیهای اجتماعی را محدود میکند، صرف نظر کند» همسرش «ساناز» نیز تاکید میکند که دولت فکری به حال وضعیت معیشتی کند.
در مسیر رفتن به خانه هستم و به حرفهایی که شنیدهام میاندیشم... کاش این روزهای سخت را پایانی باشد.
منبع: خبر آنلاین
-
شنبه ۱۶ فروردين ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۴:۳۹
-
۱۴ بازديد
-

-
بازار آریا
لینک کوتاه:
https://www.bazarearya.ir/Fa/News/1287462/